![]() |
![]() |
|
| از كسي كه نمي خواست مال اين دنيا باشد |
|
عطسه کردن در ایام پیری پر کشیدن دندان مصنوعی را به دنبال دارد.
"پرویز شاپور" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:16 توسط سميرا |
|
|
ما آبستن امید فراوان بوده ایم دریغا که به روزگار ما کودکان مرده به دنیا می آیند. ا.بامداد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:57 توسط سميرا |
|
|
گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم فضای اتاق برای پرواز کافی نبود....... گروس عبدالملکیان |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:31 توسط سميرا |
|
|
نمی داندکه به قربانگاه می رود گوسفندی که از پی کودکان می دود که عقب نماند. "محمد شمس لنگرودی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:23 توسط سميرا |
|
|
باید می دویدم.با اینکه نمی دانستم آیا اصلن می توانم این راه را بروم یا نه؟یا اینکه مثلن پیچ و خم راه یا چاله چوله هایش چه طوری است؟آخر سر باید یک نفس می دویدم.یک نفس.یعنی حتا شاید آخر خط هم نمی توانستم روی پاهایم بایستم.یک جور هایی باید پرواز می کردم.حالا شاید می رسیدم به یک دشت بزرگ پر از نور با گل هایی زیاد و چمنی سبز.یا یک دره ی عمیق که چاره ای نمی ماند مگر اینکه بخواهم با سر پرت شوم ته آن.یا مثلن بن بست یک دیوار شطرنجی که با صورت نمی دانم ممکن بود روی کدام خانه اش له شوم.نه اصلن فکر کردن فرقی به حالم نداشت.باید می دویدم.تمام راه را. آن هم یک نفس. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:11 توسط سميرا |
|
|
چشم بر هم می نهم هستی دو سو دارد نیمی از آن در من است و نیم از آن بر من نیمه ی در من بهارانی پر از باغ است و آفاقی پر از باران. نیمه ی بر من زبان چاک چاک خاک و چشمان کویر کور تبداران. چشم بر هم می نهم هستی چراغانی ست روشن اندر روشن وآفاق در اشراق می گشایم چشم می بینم چه زهر آگین و ظلمانی ست. آن که این دشواره پاسخ گوید آیا کیست؟در کدامین سوی باید زیست؟ در ظلام ظالم بر من یا در آن آفاق پر اشراق روشن در من؟ "دکترشفیعی کدکنی"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:49 توسط سميرا |
|
|
برای اینکه در ذهنم تماشایت کنم چشمم را به روی تصویرت می بندم "پرویز شاپور" |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:4 توسط سميرا |
|
|
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت
"سعدی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:10 توسط سميرا |
|
|
فراموش کن مسلسل را مرگ را و به ماجرای زنبوری بیندیش که در میانه ی میدان مین به جستجوی شاخه گلی است. "گروس عبدالملکیان" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:39 توسط سميرا |
|
|
طرحی برای صلح کودک با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند مادر کنار چرخ خیاطی آرام رفته در نخ سوزن عطر بخار چای تازه در خانه می پیچد صدای در "شاید پدر!" " قیصر امین پور" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:3 توسط سميرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
12 ساله بودم که به مامان گفتم دلم نمی خواد تو اینجا بمونم. مامانم فکر کرد که نمی خوام تو این خونه بمونم. پس فقط گفت: " برو تو کوچه بخواب خب! ولی قبلش مشقاتو بنویس بعد هر غلطی رو که خواستی بکنی بکن". 17 ساله که شدم سر کلاس به دوستم همینو گفتم. اونم جوابمو داد که:" خب اجازه بگیر برو بیرون از کلاس". به هر کی می گفتم نمی فهمید. می خواستم یکی حرفهام رو بفهمه. برای همینم اومدم اینجا تا شاید شماها بفهمین. یعنی ممکنه...؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
نصب آگهی پیگرد قانونی دارد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|